تبليغاتX
یک هدیه

 

دوباره دل هوایه با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 19:6

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 11:37

امشب گریه میکنم گریه میکنم برای تو و برای خودم

 

برای تمام آنچه خواستم و بودی و خواستی و نبودم

 

.امشب گریه میکنم به وسعت یک دریا و به وسعت یک

 

دل عاشق .برای تو و به پاس تحقیر هایی که از دیگران

 

شنیده ام و هنوز شکست نخوردم برای تو برای

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 11:17

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقت و باور کرده

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 12:57
سبو

شب تاریک و سنگستان و من مست

سبواز دست من افتاد و نشکست

نگهدارنده اش نیکو نگه داشت

وگر نه صد سبو نفتاده بشکست

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 13:32

 

هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی

دوباره گریه ام میگیره انگار تو آغوش منی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:55
باورم کن نازنینم

اگه باشی عزیزی و اگه بری عزیز تر عزیز دل دل هوایت را کرده چه بی خبر آمدی و چه بی خبر رفتی

اگه میگفتی دوستم نداری و میرفتی تحمل دوریت سهل بود اما گفتی هستی تا آخر تا آخر دنیا اما...

اما همین چند روز را تحمل نگردی اگه بقیه حرفات مثل این حرفت دروغ بود پس چه بهتر که رفتی

برو از پیشم برو اما فراموشم نکن

خداحافظ عزیز ترین .خداحافظ ماه آسمانم .خداحافظ بود و نبودم

خداحافظ

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 13:58
روز های بی تو بودنم .

گفته بودم اگه بری میریزه این اشک آخری

                                 این آخر خط نازنین نگفتم؟

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 13:46
خوب بدون

برای همیشه امروز دور اسمت خط کشیدم

با همه بدی و خوبی دیگه از تو دل بریدم

تو برام فقط یه خوابی که تو چشمام خونه داره

تویی اون قصه کهنه که برام فایده نداره

دلم عاشقت نمی شه اینو خوب بدون همیشه

که من از آهن و سنگم اما تو از جنس شیشه

راه ما باهم یکی نیست ما زمین و آسمونیم

برو از دلم جدا شونمی شه با هم بمونیم

برو با خاطره خوشا ز منه خسته جدا شو

اینه تقدیر منو تو گریه بسه بی صدا شو

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 15:28
عشق

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 11:50

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 14:17
با من بخوان

 

نکند دانا مستی ، نخورد عاقل می

نبرد مرد خردمند سوی پستی پر

چه خوری چیزی که خوردن آن چیز ترا

نی چنان سرو نماید بنظر سرو چو نی

گر کنی بخشش گویند می کرده نه او

ور کشی عربده گویند که او کرده نه می

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 8:47
دلکم

دلم میخواهد بدانم بدون من چگونه زندگی خواهی کرد .... بدون وجود من وجودت چگونه آرام خواهد گرفت دوست دارم قبل از مرگم سینه ام را بشکافی و ببینی چه خون دلها ز دست تو در دلم نقش بسته.

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 23:46
مگه نگفبم

گفته بودم بعد من کسی  ،

 توی شبهای بیکسی ،

درسوکتو وا نمیکنی

هرگز به فردا نمی رسی ،

گفته بودم اگه بری  ،  

میریزه این اشک آخری ،

این آخرخط نازنین نگفتم.

گفتم یک روزی برمیگردی پیشم ،

   اما افسوس که اون روز دیره ،

حالا برگشتی میگی اگه نباشم ،  

 قلبت  بی من می میره ،

برو دیگه دیره دیگه توقلبم من جات  نیست ،

توی دستام دیگه جایی واسه دستات نیست ،

برو دیگه دیره دلم از عشق تو سیره ،

گفته بودم بعد از تو هر چی عشقه می میره،

یادته گفتم با التماس ،

   نرو می سوزی  نازنین

رفتی و سوختی و با خودت منو سوزوندی بیا ببین  ،

گفتم برو اما بعد من حرف برگشتن و نزن

دیگه بعد از این نه تو نه من نگفتم

گفتم یک روزی برمی گردی پیشم ،

   اما افسوس که اون روز دیره  ، 

 حالا برگشتی میگی اگه نباشم ،  

 قلبت  بی من می میره  ،

برو دیگه دیره دیگه توقلبم من جات  نیست ،

توی دستام دیگه جایی واسه دستات نیست ،

برو دیگه دیره دلم از عشق تو سیره ،

گفته بودم بعد از تو هر چی عشقه می میره،

 

گفته بودم  این آخرخط نازنین ،

   با رفتنت منو سوزوندی بیا ببین  ، 

 مگه نگفتم حرف برگشتن و نزنی ،

  وقتی رفتی خالی شد جات تو قلبم

برو دیگه............

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 22:38
برف

 دل ای دل دیوونه کی قدرتو میدونه

 

برو فکر خودت باش پر از گرگه زمونه

 

باز منتظر نشستی آب میشی دستی دستی

 

تو هم باید مثل اون دلش رو میشکستی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 16:41
نگاهت میکنم شاید بخوانی از نگاهم.........

 

 

چه با شکوه آمدی به لحظه های سرد من

چه پر غرور می روی به جنگ دردهای من

چه عاشقانه می شود غزل در انتظار تو

چه بی بهانه ميرود کلام من برای تو

چه رازها که گفته ای به قلب بی قرار من

چه قصه ها شنيده ای بهار بی خزان من

چه روز ها که رفته ايم به جنگ دردو فاصله

چه روز ها سپرده ايم به دست سرد خاطره

چه لحظه ها نگاه تو بر نگاه من دويد

چه عاشقانه دست من به دست گرم تو رسيد

چه آه ها کشيده ام برای بی تو بودنم

چه اشک ها ريخته ام برای از تو گفتنم

بهار شد فکر من برای با تو ماندنم

تمام شد شعر من فدای شعر خواندنت

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 16:8
یک شب

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روییده بود با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رؤیایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم.

نمی دانم چرا رفتی

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا،تا کی،برای چه،

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام

 هستی ام  از دست  خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا ، چه بغضی کرد......

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 14:8
دوستت دارم بیوفای من

چه جور دلت اومد بری ،  گریه که سهم من نبود


قصــه که از سـر نمشیـد ، با یکی بود یکی نبود



چــه جـوری بـــاورم بشــه رفتـن تو تنگ غـــروب


چه جوری آخه سررسید ،  فرصت اون روزای خوب




به خـــدا بــاورم نشـد وقتی که نشناختی منو


تو چنگ دیو گریه ها واسه چی انداختی منو



از شـب پرپر زدنم چه جـــور تونستی بگذری


من که غریبه نبودم چه جـــور دلت اومد بری



گفتی بمــن تو هم بـــرو یه قصه ی تازه بگـو


گفتی بمــن راهی بشـو تو جاده های پیش رو



آخه بگو من و به کی سپردی وقــت بی کسی


چــــرا نخواستی بمونی بــــداد اشــکام برسی



با یکی بود یکی نبود قصه که از ســـر نمیشه


هیچکس آخه به غیر تو حرفام و از بر نمیشه

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 14:6
تمام نا تمام من پر

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 14:5
یگ شاخه گل

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 14:0
چیزینگو

از همه راه اومدم خواستم بهت بفهمونم که عاشقتم .دستم انداختی و حالا یه بارکی میگی برو و دگه نیا میرم اما این بار دیگه هیچوقت هیچوقت سراغت رو از هیچکس نمی گیرم اگه می تونی تحمل کن . این بار دیگه به خودم مطمعتم که می تونم . میتونم واسه همیشه ازت دل بکنم و برو برو و دیگه سراغم رو از هیچکس نگیر بزار باور کنم که عشق واقعی همراه لیلی و مجنون به خاک سپرده شده . بزار باورم بشه که دیگه سراغم نمی یای . بزار یاد بگیرم که فراموشت کنم . چیزی نگو فقط بروووووووووووو

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 13:57
نگاهم کن تنها نگاهی ..........

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 13:51
حمد


 

دلم واسه وبلاگم تنگ بود آخه چند مدتی بود که نبودم

ممنون که تنهام نمیزارید ممنون که هسنید .باشید واسه همیشه در

کنار همدیگر بازم ممنون منتظر دیدار دوباره تان هستم

هر زمان می بینی باغ آفت زده ای

                                     شاخه گلی بی برگ است


حمد و توحید بخوان
 

                      اتفاقی که قرار است بیفتدمرگ است

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 14:29
به این میگند عشق..........

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 15:42
و یاییز نیز ..................

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 15:43
یک هدیه

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 11:35

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 11:32
عشق ................

بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا آنقدر هست که تو و هستی تو را نابود میکند بگذار گرمی عشق را حس نکنی  تا معنی خاکستر شدن را نیز ندانی . اما ...........

اما اگر عاشق شدی فقط یکی را دوست بدار تنها برای یکی قدم بردار و تنها برای یک نفر عشق پاک و آسمانی داشته باش ........

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 11:28
یک دعا

چه دعا بهتر از این

گریه ات از سر شوق

خنده ات از ته دل

نبود هیچ غروبت عمناک

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 11:14
یخ

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فرناز در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 16:31